پرایس اکشن به زبان ساده؛ ساختار، BOS و نقدینگی
پرایس اکشن یعنی خواندن رفتار قیمت از روی کندلها و ترتیب سقف و کفها. ساختار بازار، BOS و نقدینگی را با شکل…
ادامه مطلب ←
سطح معتبر، خطی نیست که از روی یک سقف یا کف کشیده شده باشد؛ ناحیهای است که قیمت دستکم دو بار با واکنشی تند و قابلدیدن از آن برگشته، در تایمفریم بالاتر هم به چشم میآید، و هنوز آنقدر آزمایش نشده که فرسوده شده باشد. اگر این سه شرط را نداشته باشد، هرچقدر هم روی چارت خوش بنشیند، تزیین است، نه سطح.
تقریبا هر کسی که چند ماه چارت دیده باشد، این مرحله را گذرانده: دهها خط افقی روی نمودار، هر کدام از روی یک سقف یا کف قدیمی، و این احساس خوشایند که «بازار به همهٔ سطوح من واکنش نشان میدهد». مشکل اینجاست که وقتی نه خط روی چارت باشد، قیمت هر جا برگردد، یکی از خطها همان نزدیکی هست. چنین چارتی همهچیز را توضیح میدهد و هیچچیز را پیشبینی نمیکند؛ و بدتر از آن، در لحظهٔ تصمیم هیچ کمکی نمیکند، چون نمیگوید کدام خط را باید جدی گرفت.
این مقاله یک روش تکرارپذیر برای رسم سطوح واقعی است. اول میبینیم حمایت و مقاومت اصلا از کجا میآید، بعد پنج معیار شمردنی برای سنجش اعتبار یک سطح را مرور میکنیم، رسم ناحیه را قدمبهقدم میرویم، به تغییر نقش سطوح و تفاوت شکست واقعی با شکست دروغین میرسیم، و در انتها همه را با یک مثال عددی و یک تمرین بیستچارتی جمع میکنیم. جدول زیر خلاصهٔ معیارهاست؛ اگر عجله دارید، همین جدول را ذخیره کنید و بقیه را بعدا بخوانید.
| معیار | چه چیزی را میسنجد | حداقل قابلقبول |
|---|---|---|
| تعداد و کیفیت برخورد | واکنش تند با سایهٔ بلند و بسته شدن قوی کندل، نه لمس آرام | دو برخورد با واکنش واضح |
| تایمفریم | دیدهشدن سطح بدون زومکردن در تایمفریم بالاتر | دستکم یک پله بالاتر از تایمفریم معامله |
| فاصلهٔ زمانی | مستقلبودن برخوردها از هم | یک موج کامل بین دو برخورد |
| تازگی و مصرفنشدگی | زندهبودن سطح در حافظهٔ بازار و خرجنشدن سفارشهای آن | واکنش اخیر، و کمتر از چهار آزمایش پیاپی |
| همپوشانی | اشارهٔ عوامل دیگر به همان ناحیه | دستکم یک عامل: عدد رند، سقف و کف روزانه یا هفتگی، میانگین متحرک پرکاربرد |
پیش از رسم، باید بدانیم چه چیزی را رسم میکنیم. حمایت و مقاومت جادو نیستند و قیمت هم «حافظه» ندارد؛ معاملهگرها حافظه دارند. وقتی قیمت در ناحیهای سه بار برگشته، سه دسته آدم در آن ناحیه خاطره دارند: کسانی که آنجا خریدند و سود کردند و دوست دارند دوباره همان کار را بکنند؛ کسانی که آنجا فروختند و در ضرر ماندند و منتظرند قیمت برگردد تا سربهسر خارج شوند؛ و کسانی که جا ماندند و به خودشان قول دادهاند دفعهٔ بعد بخرند. هر سه گروه در همان ناحیه سفارش میگذارند. نتیجه، یک خوشهٔ سفارش است که وقتی قیمت به آن میرسد، کفهٔ عرضه و تقاضا را موقتا به هم میریزد.
به این حافظهٔ جمعی، دو عامل ساختاری هم اضافه میشود. یکی سفارشهای پرنشده: بازیگر بزرگی که در ناحیهای خریده و هنوز همهٔ حجمش را نگرفته، در بازگشت قیمت دوباره خریدار است. دیگری حد ضررها: پشت هر سقف و کف واضح، انبوهی استاپ خوابیده که خودش سوخت حرکت بعدی است. همین عامل دوم توضیح میدهد که چرا قیمت گاهی پیش از برگشتن، کمی از سطح رد میشود؛ موضوعی که در نوشتهٔ «اسمارتمانی؛ چه چیزی ماندنی است و چه بازاریابی؟» زیر عنوان نقدینگی مفصل باز کردهایم.
از این توضیح یک نتیجهٔ عملی مهم بیرون میآید: سطح آنجایی معتبر است که آدمهای زیادی آن را دیده باشند. سقفی که در چارت هفتگی به چشم میآید، در حافظهٔ هزاران معاملهگر ثبت شده؛ کفی که فقط در چارت پنجدقیقه دیده میشود، شاید فقط شما دیده باشید. اعتبار یک سطح، تابع تعداد چشمهایی است که به آن نگاه میکنند.
سه دلیل دارد و هر سه به یک ریشه برمیگردند: خط کشیدن آسان است و پاک کردنش سخت.
دلیل اول، سوگیری تأیید است. وقتی خطی کشیدیم، ذهن ما دنبال شواهدی میگردد که آن را تأیید کند. هر برگشتی در چند پیپی خط، «واکنش به سطح» ثبت میشود و هر عبوری از آن، «شکست دروغین» نام میگیرد. با این حساب هیچ خطی هرگز اشتباه از آب درنمیآید. دلیل دوم، خلط تایمفریمهاست: سقفهای چارت پانزدهدقیقهای را با همان جدیتی رسم میکنیم که سقفهای روزانه را، در حالی که اولی ممکن است فردا هیچ معنایی نداشته باشد. دلیل سوم، دقت کاذب است. خطی به ضخامت یک پیکسل روی یک قیمت دقیق، این توهم را میسازد که بازار هم با همان دقت کار میکند. نمیکند؛ سفارشها در یک بازه پخش شدهاند، نه روی یک عدد.

راهحل، کشیدن خطهای بیشتر نیست؛ داشتن معیاری است که با آن بشود خطها را حذف کرد. بخش بعدی دقیقا همین است.
این معیارها را طوری انتخاب کردهام که شمردنی باشند. «به نظرم سطح قویای است» قابل بررسی نیست؛ «دو برخورد با واکنش تند در چارت چهارساعته، با سه هفته فاصله، روی عدد رند» هست. هرچه معیار شمردنیتر باشد، هم اجرایش در لحظه راحتتر است و هم بعدا میشود در دفترچهٔ معاملات بررسی کرد که واقعا کار میکند یا نه.
حداقل دو برخورد لازم است تا یک سطح اصلا «سطح» شود؛ یک نقطه فقط یک سقف یا کف است. اما تعداد، فریبندهترین معیار هم هست، چون کیفیت برخورد از کمیت آن مهمتر است. برخورد باکیفیت یعنی قیمت به ناحیه رسیده و تند و سریع برگشته: سایهٔ بلند، کندل برگشتی که با قدرت بسته شده، و دورشدن قیمت در چند کندل بعدی. برخورد بیکیفیت یعنی قیمت به ناحیه رسیده و همانجا مانده؛ کندلهای کوچک و پشتسرهم که روی سطح میخزند. این دومی نهتنها سطح را تأیید نمیکند، بلکه نشانهٔ فرسایش آن است: سفارشهایی که در ناحیه بودند دارند یکییکی پر میشوند و چیزی برای برگرداندن قیمت باقی نمیماند.

یک قاعدهٔ سرانگشتی که در عمل خوب جواب میدهد: دو برخورد تند، بهتر از پنج لمس آرام است. و اگر سطحی بیش از سه چهار بار پشتسرهم آزمایش شده، بهجای اینکه آن را «خیلی قوی» بدانید، احتمال شکستش را جدی بگیرید.
سطحی که در تایمفریم بالاتر دیده میشود، تقریبا همیشه از سطحی که فقط در تایمفریم پایین دیده میشود معتبرتر است؛ به همان دلیلی که گفتیم: چشمهای بیشتری آن را دیدهاند. قاعدهٔ عملی این است که سطوح را دستکم یک پله بالاتر از تایمفریمی که در آن معامله میکنید رسم کنید. اگر روی چارت یکساعته معامله میکنید، سطوح اصلی را از چارت چهارساعته و روزانه بیاورید و چارت یکساعته را فقط برای زمانبندی ورود نگه دارید. برعکس این کار، یعنی کشیدن سطوح از تایمفریم پایین و معامله در تایمفریم بالا، تقریبا هیچوقت منطقی نیست.
دو برخورد که چهار کندل با هم فاصله دارند، در واقع یک برخورد کشآمدهاند، نه دو برخورد مستقل. برای اینکه دو واکنش واقعا از هم جدا حساب شوند، باید بینشان یک موج کامل شکل گرفته باشد: قیمت از ناحیه دور شده، سقف یا کفی ساخته، و دوباره برگشته باشد. هرچه این موج بزرگتر و فاصلهٔ زمانی بیشتر باشد، برخورد دوم ارزش بیشتری دارد؛ چون نشان میدهد ناحیه بعد از گذشت زمان و تغییر شرایط هنوز در حافظهٔ بازار مانده است.
سطوح عمر دارند. سقفی که دو سال پیش سه بار قیمت را برگردانده و از آن زمان قیمت هرگز به آن نزدیک نشده، هنوز ارزش رسمکردن دارد (بهخصوص در تایمفریم بالا)، اما نباید با همان قطعیتی به آن تکیه کرد که به سطحی با واکنش ماه گذشته تکیه میکنیم. از طرف دیگر، سطحی که همین هفته سه بار آزمایش شده، تازه هست ولی شاید «مصرفشده» هم باشد. تعادل این دو را باید در هر بازار جداگانه پیدا کرد، اما اصل کلی ساده است: هر برخورد، مقداری از سفارشهای پشت سطح را خرج میکند.
اگر ناحیهای که از روی سقف و کفها کشیدهاید، با یک عدد رند، با سقف یا کف روز و هفتهٔ قبل، با یک میانگین متحرک پرکاربرد مثل EMA دویست، یا با سطح مهم یک تایمفریم بالاتر همپوشانی داشته باشد، تعداد آدمهایی که به آن ناحیه نگاه میکنند چند برابر میشود و اعتبارش هم همینطور. به این همگرایی، کانفلوئنس (Confluence) میگویند و منطقش همان منطق چشمهای بیشتر است. فقط مراقب باشید همپوشانی بهانهای برای کشیدن خطوط بیشتر نشود؛ همپوشانی یعنی چند عامل به یک ناحیه اشاره میکنند، نه اینکه چند ناحیه کنار هم ردیف شوند. اگر با میانگینهای متحرک آشنا نیستید، «میانگین متحرک نمایی (EMA) به زبان ساده» پیشنیاز کوتاهی است.
پاسخ کوتاه: ناحیه. خط برای سطوح روانشناختی مثل اعداد رند خوب است، اما برای سقف و کفهای واقعی چارت، ناحیه صادقانهتر است، چون سفارشها هیچوقت روی یک قیمت جمع نمیشوند. چهار قدم زیر همان کاری است که هر روز صبح روی چارتهای اصلی انجام میدهم و کمتر از ده دقیقه وقت میگیرد.
چارت هفتگی یا روزانه را باز کنید و فقط سقف و کفهایی را نشانه بگذارید که بدون زومکردن دیده میشوند. اگر باید دنبالش بگردید، سطح مهمی نیست. در این مرحله معمولا سه تا پنج ناحیه در محدودهٔ قیمت فعلی پیدا میشود. بعد به تایمفریم معامله بیایید و فقط اگر در آن حوالی سطحی نیست، از سقف و کفهای تایمفریم میانی کمک بگیرید.
در هر برخورد دو قیمت داریم: انتهای سایه (دورترین نقطهای که قیمت رفته) و قیمت بسته شدن بدنه (جایی که بازار واقعا پذیرفته بماند). ناحیه را از خوشهٔ قیمتهای بسته شدن تا خوشهٔ انتهای سایهها بکشید. اینطوری ناحیهای دارید که سایهها آن را «نمیشکنند»، چون سایهها بخشی از خود ناحیهاند. اگر برخوردها سایههای خیلی متفاوتی دارند، به میانگین سایهها اکتفا کنید و بلندترین سایه را استثنا حساب کنید.

ناحیهای که خیلی نازک باشد، همان خط است با اسم دیگر؛ ناحیهای که خیلی پهن باشد، حد ضرر را آنقدر دور میبرد که نسبت سود به زیان معامله به هم میریزد. یک مرجع عینی برای ضخامت، دامنهٔ نوسان معمول همان تایمفریم است: بهعنوان نقطهٔ شروع، ضخامتی حدود یکچهارم تا نصف میانگین دامنهٔ کندلها (همان ATR) منطقی است. در بازار پرنوسان ناحیه پهنتر میشود و در بازار آرام باریکتر؛ و این دقیقا همان چیزی است که باید باشد.
در هر لحظه فقط دو ناحیه برای تصمیمگیری مهماند: نزدیکترین حمایت زیر قیمت و نزدیکترین مقاومت بالای آن. بقیه را یا پاک کنید یا کمرنگ و بیبرچسب بگذارید تا وقتی قیمت به آنها نزدیک شد. چارتی که با یک نگاه بگوید «الان بین این دو ناحیه هستیم»، چارتی است که میشود با آن تصمیم گرفت.
یکی از قابلاتکاترین رفتارهای سطوح این است که بعد از شکست، نقش عوض میکنند. مقاومتی که با قدرت شکسته میشود، در برگشت بعدی قیمت اغلب حمایت میشود؛ و برعکس. منطقش هم همان حافظهٔ بازار است: کسانی که زیر مقاومت فروخته بودند و حالا در ضررند، در بازگشت قیمت به همان ناحیه خوشحال میشوند سربهسر خارج شوند (یعنی میخرند تا پوزیشن فروششان بسته شود)؛ کسانی که شکست را از دست دادند، منتظر همین برگشتاند تا بخرند؛ و کسانی که در شکست خریدند، در آزمایش دوباره به پوزیشنشان اضافه میکنند. سه گروه، یک جهت.

دو نکتهٔ عملی. اول، تغییر نقش وقتی معنا دارد که شکست واقعی بوده باشد؛ سایهای که از ناحیه رد شده و برگشته، شکست نیست و در بخش بعد جداگانه به آن میرسیم. دوم، در آزمایش دوباره قیمت لزوما به لبهٔ بالایی ناحیه بسنده نمیکند؛ گاهی تا وسط یا حتی لبهٔ پایینی هم میآید. برای همین حد ضرر معاملهٔ آزمایش دوباره باید آنسوی ناحیه باشد، نه وسط آن. معاملهگری که استاپش را روی خط وسط میگذارد، دقیقا همانجایی ایستاده که سایهها بیرونش میاندازند.
هیچ سطحی تا ابد نگه نمیدارد، و فرق معاملهگر باتجربه با تازهکار در این نیست که او شکست را پیشبینی میکند؛ در این است که شکست را زودتر میپذیرد. اما پذیرفتن شکست هم مهارت میخواهد، چون بازار پر از شکستهای دروغین است: قیمت کمی از سطح رد میشود، استاپهای پشت آن را فعال میکند و برمیگردد. تفاوت این دو در لحظه همیشه روشن نیست، ولی چند نشانهٔ قابل بررسی دارد.
| نشانه | شکست واقعی | شکست دروغین |
|---|---|---|
| بسته شدن کندل | بدنهٔ کندل بیرون ناحیه بسته میشود، نه فقط سایه | عبور با سایه و بسته شدن داخل یا پشت ناحیه |
| کندلهای بعدی | ادامه در جهت شکست، یا دستکم ماندن بیرون ناحیه | برگشت سریع به داخل ناحیه در یک تا سه کندل |
| آزمایش دوباره | برگشت به ناحیه و واکنش در جهت شکست | برگشت به ناحیه و عبور از سمت دیگر آن |
| زمینه | همجهت با روند تایمفریم بالاتر، معمولا در ساعتهای پرحجم | خلاف روند بزرگتر، اغلب در ساعتهای کمحجم یا لحظهٔ انتشار خبر |
قاعدهای که هزینهٔ کمتری دارد، صبر برای بسته شدن کندل در همان تایمفریمی است که سطح را از آن کشیدهاید. اگر ناحیه از چارت چهارساعته آمده، شکست هم باید با بسته شدن کندل چهارساعته تأیید شود، نه با یک کندل پنجدقیقهای که از آن رد شده. این صبر گاهی بخشی از حرکت را از دست میدهد؛ در عوض شما را از انبوه شکستهای دروغین دور نگه میدارد. همانطور که در «پرایس اکشن به زبان ساده؛ ساختار، BOS و نقدینگی» گفتهایم، بسته شدن کندل تنها چیزی است که در پرایس اکشن واقعا قطعی میشود.
اینها را از دفترچهٔ خودم و از چارتهایی که خوانندهها فرستادهاند جمع کردهام. تقریبا همهشان یک بار برای هر کسی اتفاق میافتد؛ مسئله این است که بار دوم اتفاق نیفتد.
سطحی کشیدهاید، قیمت چند پیپ پایینتر برگشته، و شما خط را پایین میکشید تا با برگشت جدید جور شود. این کار سطح را معتبرتر نمیکند؛ فقط شما را قانع میکند که سطحتان درست بوده. اگر برخوردها روی یک قیمت جمع نمیشوند، پاسخ درست پهنکردن ناحیه است یا پذیرفتن اینکه اصلا سطحی آنجا نیست.
سقف چارت پنجدقیقهای، مقاومت یک معاملهٔ چندروزه نیست. جهت درست همیشه از بالا به پایین است: سطوح از تایمفریم بالاتر میآیند و تایمفریم پایینتر فقط زمان ورود را دقیق میکند. اینکه کدام تایمفریم برای شما «بالاتر» حساب میشود، به سبک معامله برمیگردد؛ در «تفاوت اسکالپ و سوئینگ چیست؟ کدام برای شما مناسبتر است؟» این انتخاب را با زمان و روحیهٔ خودتان سنجیدهایم.
ناحیه یعنی قیمت جایی داخل این بازه احتمالا واکنش نشان میدهد، نه اینکه از لبهٔ اول برمیگردد. کسی که با لمس لبهٔ بالایی وارد میشود و استاپ را وسط ناحیه میگذارد، در عمل با یک خط معامله میکند، نه با یک ناحیه، و همهٔ مزیت ناحیه را دور ریخته است.
بعد از یک برگشت بزرگ، همیشه میشود سطحی پیدا کرد که «دقیقا» آنجا بوده. سؤال درست این است: آیا آن سطح را پیش از برگشت هم کشیده بودید؟ اگر نه، آن برگشت شاهدی به نفع روش شما نیست. برای همین توصیه میکنم سطوح را روی چارت ذخیره کنید و تاریخ رسمشان را یادداشت کنید؛ این سادهترین راه برای صادقماندن با خودتان است.
سطحی که با قدرت شکسته شده و آزمایش دوبارهاش هم واکنشی نداشته، دیگر سطح نیست. پاکش کنید. چارتی که سطوح مرده را نگه میدارد، همان چارت شلوغ شکل ۱ است، فقط با کمی تأخیر.
فرض کنید روی چارت چهارساعتهٔ طلا کار میکنید و قیمت حوالی ۲۳۶۰ دلار است. در چارت روزانه، ناحیهای بین ۲۳۴۰ تا ۲۳۴۸ دارید که در دو ماه گذشته دو بار با واکنش تند قیمت را بالا فرستاده، آخرین بار سه هفته پیش، و ۲۳۵۰ هم یک عدد رند در همان حوالی است. طبق جدول ابتدای مقاله، این ناحیه چهار معیار از پنج معیار را با اطمینان دارد: دو برخورد باکیفیت، دیدهشدن در تایمفریم بالاتر، فاصلهٔ زمانی کافی، و همپوشانی با عدد رند. تازگیاش هم قابلقبول است. پس ارزش زیرنظرگرفتن دارد؛ نه بیشتر و نه کمتر.
قیمت پایین میآید و وارد ناحیه میشود. اینجا هنوز کاری نمیکنیم. آنچه منتظرش هستیم، نشانهٔ واکنش در همان تایمفریم معامله است: مثلا کندل چهارساعتهای که سایهٔ بلندی داخل ناحیه میزند و بالاتر از نیمهٔ خودش بسته میشود، یا کندل صعودیای که قیمت بسته شدن کندل نزولی قبلی را پس میگیرد. فرض کنید چنین کندلی در ۲۳۴۹ بسته میشود و ما در ۲۳۵۰ وارد میشویم. حد ضرر جایی میرود که اگر قیمت به آن برسد، فرض ما (اینکه ناحیه هنوز حمایت است) باطل شده باشد: زیر لبهٔ پایینی ناحیه بهاضافهٔ حاشیهای برای سایهها، مثلا ۲۳۳۴ دلار. فاصلهٔ ورود تا حد ضرر میشود ۱۶ دلار.
هدف اول، نزدیکترین مقاومت معتبر بالای قیمت است؛ فرض کنید ناحیهای در ۲۳۹۴ تا ۲۴۰۲ دلار. با هدف ۲۳۹۴، فاصلهٔ ورود تا هدف ۴۴ دلار است، یعنی نسبت سود به زیان تقریبا یک به ۲٫۷ است. این نسبت معامله را «خوب» نمیکند، فقط «قابلقبول» میکند؛ خوب یا بد بودن یک روش را آمار صد معاملهٔ مشابه تعیین میکند، نه یک معامله. اندازهٔ پوزیشن هم از همین ۱۶ دلار فاصله محاسبه میشود، نه از حس خوبمان به معامله؛ روش محاسبه را در «مدیریت سرمایه: قانون یکدرصد که حساب شما را نجات میدهد» گفتهایم.
و اگر قیمت بهجای واکنش، با بسته شدن کندل چهارساعته زیر ۲۳۴۰ رفت؟ آنوقت ناحیه شکسته و ما وارد نشدهایم. این بهترین خاصیت معامله با ناحیه است: شکست سطح، پیش از ورود اتفاق میافتد، نه بعد از آن. معاملهگری که با لمس لبهٔ ناحیه وارد میشود، این مزیت را دور میریزد.
هیچکدام از اینها بدون تمرین در دست نمیماند، و تمرینش خوشبختانه به پول نیاز ندارد. بیست چارت از نمادها و تایمفریمهای مختلف انتخاب کنید. در هر کدام، چارت را تا حدود سه ماه قبل عقب ببرید (ابزار بازپخش، یا همان اسکرولکردن به عقب و پنهانکردن آینده کافی است) و با روش همین مقاله فقط دو ناحیه بکشید: نزدیکترین حمایت و نزدیکترین مقاومت. بعد چارت را جلو ببرید و ثبت کنید که قیمت با هر ناحیه چه کرد: واکنش تند، خزیدن، یا شکست.
در پایان بیست چارت، چهل ناحیه و چهل نتیجه دارید. این عدد برای نتیجهگیری آماری کم است، اما برای اینکه ببینید کجای روشتان میلنگد کافی است: شاید ناحیهها را نازک میکشید و سایهها بیرونتان میاندازند؛ شاید سطوح تایمفریم پایین را زیادی جدی میگیرید. اگر این نتایج را در همان قالبی ثبت کنید که در «ژورنال معاملاتی» پیشنهاد کردهایم، بعد از چند دوره میتوانید ببینید معیارهایتان واقعا کار میکنند یا فقط خوشبینانهاند. منطقش همان منطق «بکتست گرفتن از یک اندیکاتور» است، فقط این بار روی سطوح خودتان.
با ناحیه؛ از خوشهٔ قیمتهای بسته شدن کندلها تا خوشهٔ انتهای سایهها. سفارشهای بازار روی یک قیمت جمع نمیشوند و خط تکی با هر سایه «شکسته» به نظر میرسد. خط فقط برای سطوح روانشناختی مثل اعداد رند کاربرد دارد. ضخامت ناحیه را هم با نوسان همان تایمفریم تنظیم کنید، حدود یکچهارم تا نصف میانگین دامنهٔ کندلها.
دستکم دو برخورد، اما کیفیت مهمتر از تعداد است: دو واکنش تند با سایهٔ بلند و بسته شدن قوی کندل، بهتر از پنج لمس آرام است. برخوردها باید با یک موج کامل از هم جدا باشند. سطحی که بیش از سه چهار بار پشتسرهم آزمایش شده، معمولا در حال فرسایش است و احتمال شکستش را باید جدی گرفت.
دستکم یک پله بالاتر از تایمفریمی که در آن معامله میکنید. سطوح اصلی از چارت روزانه و هفتگی میآیند و تایمفریم معامله فقط برای زمانبندی ورود است. سطحی که در تایمفریم بالاتر دیده میشود، در حافظهٔ معاملهگرهای بیشتری ثبت شده و به همین دلیل معتبرتر است.
سه نشانه را کنار هم ببینید: بسته شدن بدنهٔ کندل بیرون ناحیه در همان تایمفریمی که سطح از آن کشیده شده، ادامهٔ حرکت یا دستکم ماندن بیرون ناحیه در کندلهای بعدی، و واکنش در جهت شکست هنگام آزمایش دوباره. عبور با سایه و برگشت سریع به داخل ناحیه، بهخصوص در ساعتهای کمحجم، بیشتر نشانهٔ شکست دروغین است.
بله، چون از رفتار معاملهگرها میآید نه از ویژگی یک بازار خاص؛ در فارکس، طلا، سهام و رمزارز منطق یکسانی دارد. با این حال در بازارهای کمعمق و در ساعتهای کمحجم، شکستهای دروغین بیشتر و واکنشها نامنظمتر است. برای همین سطوح را همیشه در کنار زمینهٔ بازار، یعنی روند تایمفریم بالاتر و ساعت معامله، بخوانید.
سطح معتبر، ناحیهای است که آدمهای زیادی آن را دیدهاند و قیمت دستکم دو بار با واکنشی تند از آن برگشته، در تایمفریم بالاتر هم دیده میشود، هنوز مصرف نشده و ترجیحا با عامل دیگری همپوشانی دارد. آن را از بدنه تا سایه بکشید، ضخامتش را با نوسان تنظیم کنید، و در هر لحظه فقط نزدیکترین حمایت و مقاومت را روی چارت نگه دارید. شکست را با بسته شدن کندل در همان تایمفریم بپذیرید، تغییر نقش را جدی بگیرید، و هرگز خطی را برای اینکه «بخورد» جابهجا نکنید.
چارتی که با این روش ساخته میشود، شلوغ نیست و ادعای پیشگویی هم ندارد؛ فقط میگوید قیمت الان بین کدام دو ناحیه است و در کدام یک باید منتظر واکنش بود. همین کافی است، چون بقیهٔ کار (ماشهٔ ورود، حد ضرر، اندازهٔ پوزیشن) روی همین دو ناحیه سوار میشود. اگر میخواهید این روش را در کنار ساختار بازار و نقدینگی ببینید، سایر «مقالات پرایس اکشن» همین مسیر را ادامه میدهند.
پرایس اکشن یعنی خواندن رفتار قیمت از روی کندلها و ترتیب سقف و کفها. ساختار بازار، BOS و نقدینگی را با شکل…
ادامه مطلب ←اسمارت مانی واقعاً چیست؟ بیتعصب بررسی میکنیم کدام مفاهیم SMC مثل نقدینگی، ساختار بازار و FVG ماندنیاند و کدامها فقط بازاریابی دورهفروشهاست.
ادامه مطلب ←